تبليغاتX
شاهد




زندگي نامه ي علامه طباطبائي(ره)


جدِّ علامه

جدّ علامه طباطبائی(ره) از شاگردان و معاشران نزدیک شیخ محمد حسن نجفی
(صاحب جواهرالکلام) بود و نامه ها و نوشته های ایشان را می نگاشت.
مجتهد بود و به علوم غریب (رمل و جفر و ...) نیز احاطه داشت اما از نعمت داشتن فرزند محروم بود.
 روزی هنگام تلاوت قرآن به این آیه رسید « و ایوب إذ نادی ربه: انیّ مسنی الضر و انت ارحم الرّاحمین ». با خواندن این آیه، دلش می شکند و از نداشتن فرزند غمگین می شود.
همان هنگام چنین ادراک می کند  که اگر  حاجت خود را از خداوند بخواهد، روا خواهد شد.
 دعا می کند و خداوند هم ـ پس از عمری دراز ـ فرزند صالحی به او عنایت می فرماید. آن پسر، پدر مرحوم علامه طباطبائی می شود. پدر علامه نیز پس از تولد او، نام پدر خود ( یعنی جدّ علامه) را بر وی می نهد.

ولادت

علامه طباطبایی در آخرین روز ماه ذیحجه سال 1321 هـ.ق در شاد آباد تبریز متولد شد، و 81 سال عمر پربرکت کرد، و در صبح یکشنبه 18 محرم الحرام سال 1402 هـ.ق سه ساعت به ظهر مانده رحلت کردند.

اجداد علامه طباطبایی از طرف پدر از اولاد حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام و از اولاد ابراهیم بن اسماعیل دیباج هستند، و از طرف مادر اولاد حضرت امام حسین علیه السلام می باشند.
در سن پنج سالگی مادرشان، و در سن نه سالگی پدرشان بدرود حیات می گویند و از آنها اولادی جز ایشان و برادر کوچکتر از ایشان بنام سید محمد حسن کسی دیگر باقی نمانده بود.

تحصیلات و اساتید

سید محمد حسین به مدت شش سال (1290 تا 1296هـ.ش) پس از آموزش قرآن که در روش درسی آن روزها قبل از هر چیز تدریس می شد، آثاری چون گلستان، بوستان و ... را فراگرفت.
علاوه بر آموختن ادبیات، زیر نظر میرزا علینقی خطاط به یادگیری فنون خوشنویسی پرداخت.
چون تحصیلات ابتدایی نتوانست به ذوق سرشار و علاقه وافر ایشان پاسخ گوید، از این جهت به مدرسه طالبیه تبریز وارد شد و به فراگیری ادبیات عرب و علوم نقلی و فقه و اصول پرداخت و از سال 1297 تا 1304 هـ.ش مشغول فراگیری دانشهای مختلف اسلامی گردید.

علامه طباطبایی بعد از تحصیل در مدرسه طالبیه تبریز همراه برادرشان به نجف اشرف مشرف می شوند، و ده سال تمام در نجف اشرف به تحصیل علوم دینی و کمالات اخلاقی و معنوی مشغول می شوند.
علامه طباطبایی علوم ریاضی را در نجف اشرف نزد آقا سید ابوالقاسم خوانساری که از ریاضی دانان مشهور آن زمان بود فراگرفت.

ایشان دروس فقه و اصول را نزد استادان برجسته ای چون مرحوم آیت الله نائینی(ره) و مرحوم آیت الله اصفهانی(ره) خواندند، و مدت درسهای فقه و اصول ایشان مجموعاً ده سال بود.

استاد ایشان در فلسفه، حکیم متأله، مرحوم آقا سید حسین باد کوبه ای بود، که سالیان دراز در نجف اشرف در معیت برادرش مرحوم آیت الله حاج سید محمد حسن طباطبایی الهی نزد او به درس و بحث مشغول بودند.

و اما معارف الهیه و اخلاق و فقه الحدیث را نزد عارف عالیقدر و کم نظیر مرحوم آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبائی(ره) آموختند و در سیر و سلوک و مجاهدات نفسانیه و ریاضات شرعیه تحت نظر و تعلیم و تربیت آن استاد کامل بودند.

استاد امجد نقل می کند که « حال مرحوم علامه، با شنیدن نام آیت الله قاضی دگرگون می شد. »

حجت الاسلام سید احمد قاضی از قول علامه نقل می کند که:
« پس از ورودم به نجف اشرف، به بارگاه امیرالمؤمنین علیه السلام رو کرده و از ایشان استمداد کردم. در پی آن، آقای قاضی نزدم آمد و فرمود:
« شما به حضرت علی علیه السلام عرض حال کردید و ایشان مرا فرستاده اند. از این پس، هفته ای دو جلسه با هم خواهیم داشت. »

و در همان جلسه فرمود:
« اخلاصت را بیشتر کن و برای خدا درس بخوان. زبانت را هم بیشتر مراقبت نما.»

فعالیت و کسب درآمد

مرحوم علامه در مدتی که در نجف مشغول تحصیل بودند بعلت تنگی معیشت و نرسیدن مقرری که از ملک زراعیشان در تبریز بدست می آمد مجبور به مراجعت به ایران می شود و مدت ده سال در قریه شادآباد تبریز به زراعت و کشاورزی مشغول می شوند.

فرزند ایشان مهندس سید عبدالباقی طباطبائی می گوید:
« خوب به یاد دارم که، مرحوم پدرم دائماً و در تمام طول سال مشغول فعالیت بود و کارکردن ایشان در فصل سرما در حین ریزش باران و برفهای موسمی در حالی که، چتر به دست گرفته یا پوستین بدوش داشتند امری عادی تلقی می گردید، در مدت ده سال بعد از مراجعت علامه از نجف به روستای شادآباد و بدنبال فعالیتهای مستمر ایشان قناتها لایروبی و باغهای مخروبه تجدید خاک و اصلاح درخت شده و در عین حال چند باغ جدید، احداث گردید و یک ساختمان ییلاقی هم در داخل روستا جهت سکونت تابستانی خانواده ساخته شد و در محل زیرزمین خانه حمامی به سبک امروزی بنا نمود. »

مهارتهای علامه

فرزند علامه می افزاید:
« پدرم از نظر فردی، هم تیرانداز بسیار ماهری بود و هم اسب سواری تیزتک و به راستی در شهر خودمان- تبریز- بی رقیب بود، هم خطاطی برجسته بود، هم نقاش و طراحی ورزیده، هم دستی به قلم داشت و هم طبعی روان در سرایش اشعار ناب عارفانه و ....،
اما از نظر شخصیت علمی و اجتماعی، هم استاد صرف و نحو عربی بود، هم معانی و بیان، هم در اصول و کلام کم نظیر بود و هم در فقه و فلسفه، هم از ریاضی( حساب و هندسه و جبر) حظی وافر داشت و هم از اخلاق اسلامی، هم در ستاره شناسی (نجوم) تبحر داشت، هم در حدیث و روایت و خبر و ...،

شاید باور نکنید که پدربزرگوار من، حتی در مسائل کشاورزی و معماری هم صاحب نظر و بصیر بود و سالها شخصاً در املاک پدری در تبریز به زراعت اشتغال داشت و در ساختمان مسجد حجت در قم عملاً طراح و معماری اصلی را عهده دار بود و تازه اینها گوشه ای از فضایل آن شاد روان بود وگرنه شما می دانید که بی جهت به هر کس لقب علامه نمی دهند و همگان بخصوص بزرگان و افراد خبیر و بصیر هیچکس را علامه نمی خوانند مگر به عمق اطلاعات یک شخص در تمام علوم و فنون عصر ایمان آورده باشند... »

هجرت

به هر حال علامه طباطبایی بعد از مدتی اقامت در تبریز تصمیم می گیرد تا به قم عزیمت نماید و بالاخره این تصمیم خود را در سال 1325هـ.ش عملی می کند.
فرزند علامه طباطبایی در این مورد می گوید:
« همزمان با آغاز سال 1325هـ.ش وارد شهر قم شدیم... در ابتدا به منزل یکی از بستگان که ساکن قم و مشغول تحصیل علوم دینی بود وارد شدیم، ولی به زودی در کوچه یخچال قاضی در منزل یکی از روحانیان که هنوز هم در قید حیات است اتاق دو قسمتی، که با نصب پرده قابل تفکیک بود اجاره کردیم، این دو اتاق قریب بیست متر مربع بود.
طبقه زیر این اطاقها انبار آب شرب منزل بود که، در صورت لزوم بایستی از درب آن به داخل خم شده و ظرف آب شرب را پر کنیم.
چون خانه فاقد آشپزخانه بود پخت و پز هم در داخل اطاق انجام می گرفت - در حالی که مادر ما به دو مطبخ (آشپزخانه) 24 متر مربعی و 35 متر مربعی عادت کرده بود که در میهمانیهای بزرگ از آنها به راحتی استفاده می کرد ـ پدر ما در شهر قم چند آشنای انگشت شمار داشت که یکی از آنها مرحوم آیت الله حجت بود. اولین رفت و آمد مرحوم علامه به منزل آقای حجت بود و کم کم با اطرافیان ایشان دوستی برقرار و رفت و آمد آغاز شد.

لازم به ذکر است که علامه طباطبایی در ابتدای ورودشان به قم به قاضی معروف بودند، چون از سلسه سادات طباطبایی هم بودند، خود ایشان ترجیح دادند، که به طباطبایی معروف شوند.
ایشان عمامه ای بسیار کوچک از کرباس آبی رنگ و دگمه های باز قبا و بدون جوراب با لباس کمتر از معمول، در کوچه های قم تردد داشت و در ضمن خانه بسیار محقر و ساده ای داشت. »


رحلت

مهندس عبدالباقی، نقل می کند :
« هفت، هشت روز مانده به رحلت علامه، ایشان هیچ جوابی به هیچ کس نمی داد و سخن نمی گفت، فقط زیر لب زمزمه می کرد: « لا اله الا الله! »

حالات مرحوم علامه در اواخر عمر، دگرگون شده و مراقبه ایشان شدید شده بود و کمتر «تنازل» می کردند، و [ مانند استاد خود، مرحوم آیة الله قاضی] این بیت حافظ را می خواندند و یک ساعت می گریستند:
« کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ ره زکه پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟! »

همان روزهای آخر، کسی از ایشان پرسید: « در چه مقامی هستید؟» فرموده بودند: « مقام تکلم ».
سائل ادامه داد: « با چه کسی؟ » فرموده بودند: « با حق. »

حجت الاسلام ابوالقاسم مرندی می گوید:
« یک ماه به رحلتشان مانده بود که برای عیادتشان به بیمارستان رفتم. گویا آن روز کسی به دیدارشان نیامده بود. مدتی در اتاق ایستادم که ناگهان پس از چند روز چشمانشان را گشودند و نظری به من انداختند.
به مزاح [ از آن جا که ایشان خیلی با دیوان حافظ دمخور بودند ] عرض کردم: آقا از اشعار حافظ چیزی در نظر دارید؟ فرمودند:
« صلاح کار کجا و، من خراب کجا؟ بقیه اش را بخوان! »
گفتم: ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

علامه تکرار کردند: « تا به کجا! » و باز چشم خود را بستند و دیگر سخنی به میان نیامد.
آخرین باری که حالشان بد شد و راهی بیمارستان شده بودند، به همسر خود گفتند:
« من دیگر بر نمی گردم. »

آیت الله کشمیری می فرمودند:
« شب وفات علامه طباطبائی در خواب دیدم که حضرت امام رضا علیه السلام در گذشته اند و ایشان را تشییع جنازه می کنند. صبح، خواب خود را چنین تعبیر کردم که یکی از بزرگان [ و عالمان] از دنیا خواهد رفت؛ و در پی آن، خبر آوردند که آیت الله طباطبائی درگذشت. »

ایشان در روز سوم ماه شعبان 1401 هـ.ق به محضر ثامن الحجج علیه السلام مشرف شدند و 22 روز در آنجا اقامت نمودند، و بعد به جهت مناسب نبودن حالشان او را به تهران آورده و بستری کردند، ولی دیگر شدت کسالت طوری بود، که درمان بیمارستانی نیز نتیجه ای نداشت.
تا بالاخره به شهر مقدس قم که، محل سکونت ایشان بود، برگشتند و در منزلشان بستری شدند، و غیر از خواص، از شاگردان کسی را به ملاقات نپذیرفتند، حال ایشان روز به روز سخت تر می شد، تا اینکه ایشان را در قم، به بیمارستان انتقال دادند.
قریب یک هفته در بیمارستان بستری می شوند، و دو روز آخر کاملاً بیهوش بودند، تا در صبح یکشنبه 18 ماه محرم الحرام، 1402 هـ.ق سه ساعت به ظهر مانده به سرای ابدی انتقال و لباس کهنه تن را خلع و به حیات جاودانی مخلع می گردند، و برای اطلاع و شرکت بزرگان، از سایر شهرستانها، مراسم تدفین به روز بعد موکول می شود، و جنازه ایشان را در 19 محرم الحرام دو ساعت به ظهر مانده از مسجد حضرت امام حسن مجنبی علیه السلام تا صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلام تشییع می کنند، و آیت الله حاج سید محمد رضا گلپایگانی(ره) بر ایشان نماز می گذارند و در بالا سر قبر حضرت معصومه علیها السلام دفن می کنند.

« و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا
و درود [ی سترگ] بر او، روزی که زاده شده و روزی که می میرد و روزی که زنده برانگیخته می شود. »
 


 

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 20:55 توسط |


جواني علامه(ره)

. علامه طباطبایی: متفکری با آرمان‌هایی سترگ
 

علامه طباطبایی در سنین جوانی

«این صفحه شرح قطره‌ایست از دریایی که سال‌ها با سکوت و آرامش به خدمتی بسی اساسی به جامعه‌ی اسلامی و ایرانی کمر همت بسته است و از آن‌جا که خود به مرتبه‌ی وصال به حقیقت نایل آمده است مانند مشعلی نورانی اطراف خود را منور ساخته و راه پای بسیاری از شاگردان و ارادتمندان و خوانندگان آثار خود را از دور و نزدیک روشن ساخته و به حیات فکری و معنوی آنان روح و جهت و معنی بخشیده است.»
(برگرفته از مقدمه‌ی دکتر نصر بر کتاب شیعه در اسلام)

روزشمار زندگی

سیدمحمدحسین که بعدها به علامه طباطبایی شهرت یافت در سال ۱۲۸۱ شمسی چندی پیش از امضای فرمان مشروطیت در شادآباد تبریز متولد شد. پنج سال بیشتر نداشت که از نعمت مادر محروم شد و مدتی بعد نیز پدرش به دیار باقی شتافت. وصی پدرشان اما مرد و زنی را برای نگه‌داری از محمدحسین و برادر خردترش، محمدحسن، به خدمت گرفته و ایشان را به مکتب روانه کرد. وی سپس تا سال 1296 به فراگیری قرآن و آثاری هم‌چون گلستان، بوستان و تعلیم خوش‌نویسی پرداخت.

او بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی به مدرسه‌ی طالبیه‌ی تبریز رفت و تا سال ۱۳۰۴ به فراگیری ادبیات عرب و علوم نقلی و فقه و اصول همت گماشت. به جهت ادامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تحصیل در علوم اسلامی وی رهسپار نجف اشرف گردید و بدین ترتیب فصلی نوین در زندگی سیدمحمدحسین جوان گشوده شد. حوزه‌ی نجف در آن زمان در اوج اشتهار بود و علاقمندان فراگیری علوم اسلامی را از اقصی نقاط مرزهای جهان اسلام جذب می‌نمود و بر سر سفره‌ی درس اساتید بنام می‌نشانید.

محمدحسین علوم ریاضی را در نجف اشرف نزد آقا سیدابوالقاسم خوانساری که از ریاضی‌دانان مشهور آن زمان بود فراگرفت. ایشان هم‌چنین دروس فقه و اصول را نزد استادان برجسته‌ای چون آیت‌الله نائینی صاحب کتاب «تنبيه‌الامه» در زمان انقلاب مشروطيت، آیت‌الله اصفهانی و آیت‌الله کمپانی خواندند. در فلسفه نیز، ایشان نزد حکیم متأله آقا سیدحسین بادکوبه‌ای تلمذ نمود. معارف الهیه و اخلاق و فقه الحدیث را نزد عارف والامقام آیت‌الله سیدعلی آقا قاضی طباطبائی آموخت و در سیر و سلوک و مجاهدات نفسانیه و ریاضات شرعیه تحت نظر و تعلیم و تربیت وی قرار گرفت. وی بعد از دریافت اجازه‌ی اجتهاد از آيت‌الله نائينى، در سال ۱۳۱۴شمسى و در ۳۳ سالگى به علت تنگی معیشت و نرسیدن مقرری به زادگاه خود مراجعت نمود و ده سال در آن‌جا کوس اقامت افکند و به سامان بخشیدن وضعیت زراعت، كشاورزى و اصلاح و ایجاد باغ‌ها پرداخت. علامه در این خصوص چنین می‌گوید: «سال 1314 در اثر اختلال وضع معاش ناگزیر به زادگاه اصلی خود تبریز برگشتم و ده سال و خرده‌ای در آن سامان به‌سربردم که حقاً باید این دوره را در زندگی خود دوره‌ی خسارت روحی بشمارم، زیرا در اثر گرفتاری ضروری به فلاحت از تدریس و تفکر علمی جز مقداری بسیار ناچیز باز مانده بودم و پیوسته با یک شکنجه‌ی درونی به سر می‌بردم.»

شهريور ۱۳۲۰ رضاخان سقوط كرده و فضاى باز سیاسى در ايران به وجود آمده بود. همه‌ی فرقه‌ها و گروه‌ها به فعالیت وسیع مشغول بودند. علامه طباطبایی بعد از مدتی اقامت در تبریز و در سال 1325 به قم عزیمت می‌نماید. علت این هجرت را می‌توان در نقل‌قولی از ایشان از جانب یکی از شاگردانش دریافت: «وقتى از تبريز به قم آمدم و درس اسفار را شروع كردم، قريب به يك صد نفر در مجلس درس حضور پيدا مى كردند؛ حضرت آيت‌الله بروجردى رحمةالله‌عليه دستور دادند كه شهريه‌ي طلابى را كه به درس اسفار می‌آيند قطع كنند. چون خبر آن به من رسيد، متحير شدم كه خدايا چه كنم؟ اگر شهريه‌ی طلاب قطع شود، اين افراد بدون بضاعت كه از شهرهاى دور آمده‌اند و تنها ممر معاش آن‌ها شهريه است چه كنند؟ و اگر من به خاطر شهريه‌ی طلاب، تدريس اسفار را ترك كنم لطمه به سطح علمى و عقيدتى طلاب وارد می‌آيد. در تحير به سر می‌بردم، تا بالاخره يك روز كه به حال تحير بودم و در اتاق منزل از دور كرسى می‌خواستم برگردم، چشمم به ديوان حافظ افتاد كه روى كرسى بود؛ آن را برداشتم و تفأل زدم كه چه كنم؟ آيا تدريس اسفار را ترك كنم، يا نه؟ اين غزل آمد:

من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
محتسب داند كه من اين كارها كم‌تر كنم
من كه عيب توبه‌كاران كرده باشم بارها
توبه از مى وقت گل ديوانه باشم گر كنم

ديدم عجيب غزلى است؛ اين غزل می‌فهماند كه تدريس اسفار لازم و ترك آن در حكم كفر سلوكى است. همان روز يا روز بعد، آقاى بروجردى حاج احمد، خادم خود را به منزل ما فرستادند و پيغام داده بودند: ما در زمان جوانى در حوزه‌ی علميه‌ی اصفهان نزد مرحوم جهانگيرخان، اسفار مى خوانديم ولى مخفيانه؛ چند نفر بوديم و خفيه به درس ايشان می‌رفتيم و اما درس اسفار علنى در حوزه‌ی رسمى به هيچ وجه صلاح نيست و بايد ترك شود! من در جواب گفتم: به آقاى بروجردى از طرف من پيغام ببريد كه اين درس‌هاى متعارف و رسمى را مانند فقه و اصول، ما هم خوانده‌ايم و از عهده‌ی تدريس و تشكيل حوزه‌هاى درسى آن برخواهيم آمد و از ديگران كمبودى نداريم. من كه از تبريز به قم آمده‌ام فقط و فقط براى تصحيح عقايد طلاب بر اساس حق و مبارزه با عقايد باطله‌ی ماديين و غيرُهُم است. در آن زمان كه حضرت آيت‌الله با چند نفر، خفيه به درس مرحوم جهانگيرخان مى رفتند، طلاب و قاطبه‌ی مردم بحمدالله مومن و داراى عقيده‌ی پاك بودند و نيازى به تشكيل حوزه‌هاى علنى اسفار نبود ولی امروزه هر طلبه‌اى كه

وارد دروازه‌ی قم مى‌شود با چند چمدان پر از شبهات و اشكالات وارد مى‌شود و بايد به درد طلاب رسيد و آن‌ها را برای مبارزه با ماترياليست‌ها و ماديين بر اساس صحيح آماده كرد و فلسفه‌ی حقه‌ی اسلاميه را بدان‌ها آموخت و ما تدريس اسفار را ترك نمى‌كنيم. ولى در عين‌حال من آيت‌الله را حاكم شرع مى‌دانم، اگر حكم كنند بر ترك اسفار مسئله صورت ديگرى به خود خواهد گرفت». علامه در ادامه اضافه می‌کنند: «پس از اين پيام آيت‌الله بروجردى ديگر به هيچ وجه متعرض ما نشدند و ما سال‌هاى سال به تدريس فلسفه از شفاء و اسفار و غيره مشغول بوديم».

با هجرت به شهر قم، آن عالم والامقام به سامان دادن کارها و پروژه‌های سترگ خویش دست یازید. این دوران مشحون از سعی وافر علامه در امر پژوهش و تحقیق، تدریس، تربیت شاگردان متعدد و ایجاد ارتباطات مؤثر با محافل علمی و دانشگاهی خارج از حوزه می‌باشد. سرانجام در اوج درگيرى‌هاى سياسى پس از انقلاب در ۲۴ آبان ۱۳۶۰ به سراى جاودانگى كوچ كرد. روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

ذکر پاره‌ای از کارهای ماندگار علامه

در طول عمر پربرکت خویش علامه به انجام کارهای شگرفی همت گماشت که از عمق نگاه استراتژیک او نشان داشت. هرچند بنابر قول دکتر شایگان، علامه خودش بزرگ‌تر از آثارش بود، لیکن در این مجال مختصر به ذکر پاره‌ای از کارهای بزرگ آن عالم ربانی بسنده می‌شود تا گوشه‌ای از ابعاد فکری و شخصیتی ایشان بر ما آشکار گردد.

1. تفسیر المیزان: بی‌شک این تفسیر از بزرگ‌ترین کارهای علامه می‌باشد که به دنبال بیست سال تلاش و کوشش بی‌وقفه‌ی ایشان به ثمر نشسته و امروزه دوست‌داران و علاقمندان قرآن از آن توشه‌ها برمی‌چینند و نکته‌ها می‌آموزند. عمده‌ترین ویژگی المیزان همانا تفسیر قرآن با خود قرآن است.

علامه سیدمحمدحسین طباطبایی

2. احیاء فلسفه در حوزه‌ی قم: علاوه بر احیاء فلسفه و تدریس منابع متعدد فلسفی، علامه کتب مختلفی را در این زمینه به نگارش درآورد که بدایة الحکمة، نهایة الحکمة و اصول فلسفه و روش رئالیسم از آن جمله‌اند.

3. تنقیح و نقد روایات بحارالانوار: آيت‌الله سيدمحمدحسين حسينى تهرانى نقل می‌کند که «ايشان تا جلد ششم از طبع جديد (بحارالانوار) را تعليقه نوشتند، ليكن به لحاظ يكى دو تعليقه‌اى كه صريحاً در آن‌جا نظر علامه مجلسى را رد كردند، اين امر براى طبقه‌اى كه تا اين اندازه حاضر نبودند نظريات مجلسى مورد ايراد واقع شود خوش‌آيند نشد؛ و متصدى و مباشر طبع بنا به الزامات خارجيه، از ايشان تقاضا كرد كه در بعضى از مواضع قدرى كوتاه‌تر بنويسند و از بعضى از ايرادات صرف‌نظر كنند. علامه حاضر نشدند و فرمودند: در مكتب شيعه ارزش جعفربن‌محمدالصادق از علامه مجلسى بيش‌تر است و زمانى كه داير شود به جهت بيانات و شروح علامه مجلسى ايراد عقلى و علمى بر حضرات معصومين عليهم‌السلام وارد گردد، ما حاضر نيستيم آن حضرات را به مجلسى بفروشيم. و من از آن‌چه به نظر خود در مواضع مقرر، لازم مى‌دانم بنويسم؛ يك كلمه كم نخواهم كرد. لذا بقيه‌ی مجلدات بحار بدون تعليقه‌ی علامه طباطبايى طبع شد و اين اثر نفيس فاقد تعليقات علامه گرديد.»

4. برقراری ارتباط با محافل و مجامع دانشگاهی: استاد دامنه تلاش‌های خود را به مرزهای حوزه منحصر نساخت و به قول دکتر سیدحسین نصر از خود اثر عمیقی نه تنها در طبقه‌ی روحانیت بلکه در عده‌ای از طبقه‌ی متجدد و تحصیل‌کرده در غرب به جا گذارد. استاد دو کتاب «شیعه در اسلام» و «قرآن در اسلام» را به درخواست پرفسور مورگان (Kenneth Morgan) از دانشگاه کولگیت آمریکا (Colgate University) جهت معرفی شیعه به مردم مغرب زمین به رشته‌ي تحریر درآورد. هم‌چنین مصاحبات و مجالسات متمادی ایشان با هانری کربن (Henry Corbin) که پاییز هر سال با حضور تعدادی دیگر از فضلاء و اندیشمندان صورت می‌گرفته نشان دیگری از اهمیت برقراری ارتباط با محافل دانشگاهی در نزد ایشان می‌باشد.

منش علامه در کلاس درس

يكى از شاگردان ايشان این گونه نقل می‌کند: «من در حدود سى سال با استاد حشر و نشر داشتم. به ياد ندارم كه در طول اين مدت حتى يك‌بار عصبانى شده باشد و بر سر شاگردان داد بزند يا كوچك‌ترين سخن تندى يا توهين‌آميزى را بر زبان جارى سازد. خيلى آرام و متين درس مى گفت و هيچ‌گاه داد و فرياد نمى‌كرد، خيلى زود با افراد انس مى‌گرفت و صميمى مى‌شد. با هركس حتى كوچك‌ترين فرد طلاب چنان انس مى‌گرفت كه گويا از دوستان صميمى او است. گاهى كه به عنوان استاد مورد خطاب قرار مى‌گرفت مى‌فرمود: اين تعبير را دوست ندارم ما اين‌جا گرد آمده‌ايم تا با تعاون و هم‌فكرى، حقايق و معارف اسلامى را دريابيم. استاد بزرگوار بسيار مودب بود، به سخنان ديگران خوب گوش مى‌داد، سخن كسى را قطع نمى‌كرد و اگر سخن حقى را مى‌شنيد تصديق مى‌كرد، از مباحثات جدلى گريزان بود ولى به سئوال‌ها، بدون خودنمايى پاسخ مى‌داد».

منش علامه در منزل

دختر علامه مى‌گويد: «آرام و صبور با مسائل برخورد مى‌كردند. با اين‌كه وقت زيادى نداشتند ولى طورى برنامه‌ريزى مى كردند كه روزى يك ساعت بعدازظهرها در كنار اعضاى خانواده باشند. رفتارشان با مادرم بسيار احترام‌آميز و دوستانه بود. هميشه طورى رفتار مى‌كردند كه گويى مشتاق ديدار مادرم هستند. ما هرگز بگومگو و اختلافى بين آن دو نديديم. آن دو واقعاً مانند دو دوست با هم بودند. در خانه اصلاً مايل نبودند كارهاى شخصى‌شان را كس ديگرى انجام دهد. ايشان براى بچه‌ها مخصوصاً دخترها ارزش بسيارى قائل بودند. دخترها را نعمت خدا و تحفه‌هاى ارزنده‌اى مى‌دانستند. هميشه بچه‌ها را به راست‌گويى و آرامش دعوت مى‌كردند.» علامه هم‌چنین درباره‌ی همسرش می‌گفت: «اين زن بود كه مرا به اين‌جا رساند. او شريك من بوده است و هر چه كتاب نوشته‌ام نصفش مال اين خانم است».

علامه از نظر دیگران

دکتر سیدحسین نصر: روزی به اتفاق آقای مورگان خدمت علامه طباطبایی رسیدیم. از اولین لحظه، حضور معنوی و روحانیت علامه طباطبایی پرفسور مورگان را شیفته‌ی خود ساخت و استاد آمریکایی فوراً احساس کرد که در حضور شخصی قرار گرفته است که علم و حکمت را از مرحله‌ی فکر به مقام عمل رسانیده و آن‌چه می‌گوید چشیده و پیموده است.

استاد جعفر سبحانى: ما با این که با ایشان انس بیش‌ترى داشتیم یک‌بار هم به خاطر نداریم که مطلبى را به عنوان تظاهر به علم یادآور شود یا سخن را سؤال‌نشده از پیش خود مطرح کند. هنگامى که یکى از علماى حوزه‌ی علمیه‌ی قم از تفسیر عظیم المیزان در حضور ایشان تعریف مى‌کند، علامه با نیم‌نگاهى به او مى‌فرماید: تعریف نکن که خوشم نمى آید و ممکن است خلوص و قصد قربتم از بین برود.

دکتر داریوش شایگان: آن‌چه من از ايشان آموختم در كتاب‌ها يافت نمى‌شود. نوعى ساحت حضور بود. فيض حضورش آن‌چنان قوى بود كه شما را سيراب مى كرد و من در حضورش آرامش عجيبى احساس مى‌كردم و چون اين معاشرت سال‌ها طول كشيد بدون اين‌كه متوجه شوم ناآگاهانه تغيير كردم. ايشان اين نحوه‌ی شناخت حضورى را به شيوه‌ی تقطير، قطره قطره، آرام آرام به انسان تلقين مى كرد. به او احساس ارادت و احترامی سرشار از عشق و تفاهم داشتم. سوای احاطه‌ی وسیع او بر تمامی گستره‌ی فرهنگ اسلامی آن خصلت او که مرا سخت تکان داد، گشادگی و آمادگی او برای پذیرش بود. به همه حرفی گوش می‌داد، کنجکاو بود و نسبت به جهان‌های دیگر معرفت، حساسیت و هشیاری بسیار داشت.

غلام‌حسین دینانی: علامه طباطبایی مفسر بود. فیلسوف بود. فقیه بود. ادیب بود و حتی شاعر. آن‌چه که موجب اردت من به آقای طباطبایی هست و بود این‌ها نیست. این‌ها را در کسان دیگر هم می‌شود یافت. بلکه آزادی اندیشه‌ای است که در علامه طباطبایی دیدم. آزادی اندیشه‌ای که در خلوتش داشت در عموم رعایت می‌کرد. در خلوتش آزادی اندیشه‌ای که در ایشان دیدم در فیلسوفان غربی امروز هم ندیده‌ام.

آیت‌الله دکتر محمد صادقی تهرانی: علامه طباطبایی بهترین مفسر علی‌الاطلاق است در طول تاریخ اسلام، چون قرآن را با قرآن تفسیر می‌کرد. این تفسیر قرآن با قرآن در میان علمای تفسیر در کل تاریخ اسلام یا خیلی کم بوده و یا اصلاً وجود نداشت. علامه طباطبایی از نظر فلسفی بهترین استاد فلسفه بودند، از نظر تفسیری مفسر درجه یک ما بودند، از نظر عرفانی و فقهی و از نظر آداب اسلامی ایشان طراز اول بودند. در شصت و چهار سالی که من در حوزه‌ها شرکت کردم و دروس مختلف را خواندم نظیر ایشان را به ندرت دیده‌ام.

پایان این نوشتار را با شعری وزین از حضرت علامه مزین می‌کنیم:

همی گویم و گفته‌ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
برونند زین حلقه هُشیارها
کشیدم در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مرده در کوه‌ها
چه حلاج‌ها رفته بر دارها
بهین مهرورزان که آزاده‌اند
بریزند در جام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته‌اند
چه گل‌های رنگین به جوبارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها


منابع:

۱ مهر تابان، علامه سیدمحمدحسین حسینی تهرانی
۲ مقدمه‌ی دکتر سیدحسین نصر بر کتاب شیعه در اسلام
۳ ویژه نامه‌ی روزنامه شرق در سالگرد وفات علامه
۴ ویژه نامه‌‌ی خبرگزاری مهر در سالگرد وفات علامه
http://www.salehin.com/fa/salehin/alame/zendegi/main.htm۵


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 20:52 توسط |


درخواست يك جوان از علامه(ره)

درخواست یک جوان از علامه طباطبایی


مکاتبه یک جوان با علامه

نامه جوان:

محضر مبارک حضرت آیة الله العظمی جناب آقای طباطبایی سلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

جوانی هستم 22 ساله، که تنها ممکن است شما باشید که به این سوال من پاسخ گویید.

در محیط و شرایطی زندگی می‌کنم که هوای نفس و آمال بر من تسلط فراوان دارند و مرا اسیر خود ساخته‌اند و سبب باز ماندن من از حرکت به سوی الله شده‌اند.

درخواستی که از شما دارم این است که بفرمایید بدانم به چه اعمالی دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این طلسم شوم را که همگان گرفتار آنند بشکنم و سعادت بر من حکومت کند؟ لطفاً نصیحت نمی‌خواهم، بلکه دستورات عملی برای پیروزی لازم دارم.( 23/10/1355)

داود نور محمدی

السلام علیکم

برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در نامه مرقوم داشته‌اید، لازم است همتی برآورده و توبه‌ای نموده، به مراقبه و محاسبه پردازید.

به این نحو که هر روز که هنگام صبح از خواب بیدار می‌شوید، قصد جدی کنید که در هر عملی که پیش می‌آید رضای خدا را مراعات خواهم نمود، آن وقت در سر هر کاری که می‌خواهید انجام دهید نفع آخرت را منظور خواهید داشت به طوری که اگر نفع اخروی نبود، انجام نخواهید داد و وقت خواب چهار پنج دقیقه در کارهایی که روز انجام داده‌اید فکر کرده و یکی یکی از نظر خواهید گذرانید.

هر کدام مطابق رضای خدای انجام یافته شکر بکنید و هر کدام تخلف شده استغفار. این رویه را هر روز ادامه دهید. این روش گرچه در ابتدا سخت است و در ذائقه نفس تلخ، ولی کلید نجات و رستگاری است و هر شب پیش از خواب اگر توانستید سور مسبّحات ( حدید ـ حشر ـ صف ـ جمعه و تغابن ) را بخوانید و اگر نتوانستید تنها سوره حشر را بخوانید و پس از 20 روز، حالات خود را برای بنده بنویسید.

ان شاء الله موفق خواهید بود.

والسلام علیکم

محمدحسین طباطبایی


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 21:8 توسط |


تصاويري زيبا
 

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 20:50 توسط |


  

                                                            کیش مهر

همي گويم و گفته ام بارها .... بود کيش من مهر دلدارها

                                     پرستش به مستي است در کيش مهر .... برونند زين جرگه هشيارها

به شادي و آسايش و خواب و خور .... ندارند کاري دل افگارها

                                    به جز اشک چشم و به جز داغ دل .... نباشد به دست گرفتارها

کشيدند در کوي دلدادگان .... ميان دل و کام، ديوارها

                                   چه فرهادها مرده در کوهها .... چه حلاجها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر يار .... مگر توده هايي ز پندارها

                                 ولي رادمردان و وارستگان .... نبازند هرگز به مردارها

مهين مهر ورزان که آزاده اند .... بريزند از دام جان تارها

                                 به خون خود آغشته و رفته اند .... چه گلهاي رنگين به جوبارها

بهاران که شاباش ريزد سپهر .... به دامان گلشن ز رگبارها

                                 کشد رخت،سبزه به هامون و دشت .... زند بارگه ،گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جويبار .... در آيينه ي آب، رخسارها

                                   رود شاخ گل در بر نيلفر .... برقصد به صد ناز گلنارها

درد پرده ي غنچه را باد بام .... هزار آورد نغز گفتارها

                                  به آواي ناي و به آهنگ چنگ .... خروشد ز سرو و سمن، تارها

به ياد خم ابروي گل رخان .... بکش جام در بزم مي خوارها

                                    گره را ز راز جهان باز کن .... که آسان کند باده، دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان .... که بستند چشم خشايارها

                                   به اندوه آينده خود را مباز .... که آينده خوابي است چون پارها

فريب جهان مخور زينهار .... که در پاي اين گل بود خارها

                                   پياپي بکش جام و سرگرم باش .... بهل گر بگيرند بيکارها

سيّد محمّد حسين طباطبایی

 

 


ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 20:35 توسط |